می دانی اخلاق کودک دورن آدمی است که اگر بهترین اسباب بازی را به او بدهند باز هم اسباب بازی خودش را خواهد خواست .از من تعریف نکن تنها نکته تعریفی ام کینه توز نبودن است من کسی هستم که تعارف به بودن می کند نه کسی که رو بر می گرداند .
تو به خودت ظلم کردی و می کنی نمی دانم چطور خود را توجیه می کنی شاید توجیه لازم نداشته باشی هر چه باشد تو مثل من نیستی . من مثل کودکی به اغوش همسرم پناه می برم و تصور می کنم که اینجا تنها جایی است که بی ریا وجود تنهای مرا با عشق پذیرفت و غرورم را رشد داد و درست موقعی که از من هیچ نمانده بود مرا دوباره ساخت . او می داند که زیر پوست این زن به ظاهر قوی و منطقی چه زن شکننده و هواس پرتی پنهان است .
شاید کج سلیقه ام ولی من مردها را با شکم دوست دارم و هیچ وقت به همسرم نمی گویم که شکمش را کوچک کند فقط در حدی بزرگ نشود که مجبور شوم برای او پیراهن جدید بخرم و دکمه اش برود در چشم کسی که روبرویش نشته .زن ها را هم با اندام ترکه ای نمی پسندم زن باید بدنی پر داشته باشد ولی شکم اش صاف باشد . مثل جنیفر لوپز یا شکیرا
قدر یادگاری ها را بدان چون بعید می دانم که خالص تر از آنها را تا آخر عمرت دریافت کنی .تو کم نبودی حتی بیشتر از خودم بودی دیدم خودت دوست داری که کم باشی یا اصلا" نباشی و خیال می کردی که من پرپر می زنم و احساس کردم سربارم ...ولی نه من مثل مارمولک دم قیچی خود را ترمیم می کنم .و به آرزوهای خود می رسم روزی دکترای خصوصی میگیرم . بهترین وکیل این شهر می شوم .روزی مادر صد ها یتیم می شم و حالا سرشار از عشق به موجودی وفادارم که شریک روزهایم است بی هیچ منتی و اکنون آنقدر خود را کامل می بینم که انسانی را تربیت کنم به او یاد می دهم که انسانی را بشناسد سپس او را ستایش کند .
خدا را هزارها بار شاکرم که تنهایم نمی گذارد که مرا می بیند که دوست من است خدایی در عمق وجودم است و اشکهایم را دید و لیاقتم را فهمید و البته می دانست چقدر ضعیفم .چرا که روا ندید بیش از این عذاب بکشم و تمام آرمانهایم را در مود یک شوهر ایده ال در مقابل دستانم قرار داد.
باید کودک درونم را آرام کنم و هر روز نماز شکر بخوانم و کتابش را در آغوش کشم که او فقط مرا می شناسد .
چقدر خوب شد آمدی تا بدانم وقتی تو بودی چه داشتم و وقتی رفتم چه دارم . آمدی تا حسرت را ندیده انگارم و فقط احساس کنم که یک دوست قدیمی هستی .رفتم تا خود را مجازات کنم بر اینکه غرورم را که نمادی از وجودم است را در مقابل هیچ احدی نا دیده ننگارم و بدانم که اکنون واقعا" می دانم که دوست داشته شدن و دوست داشتن چیست ؟
وقتی از جلسه آمدم شریک مهربانم ناخنهای پایم را استون زد و دوباره لاک زد . اپی لیدی را گرفت و افتاد به جان صورتم و مدام می بوسید و می گفت : نانازه نانازه
می دانی آن لحظه خوشبخت ترین زن روی زمین بودم و بیشتر و بهتر مطمئن شدم که خدای من مهربان است و تصیمیم بسیار خوبی گرفتم .
شاید
جمعه پنجم تیر 1388 توسط مریم بانو
پدر از سایه مرگ می ترسد کسی که یک عمر ادعای درویشی می کرد خوب در این دنیا ادعا زیاد است و به تبع آن مدعی بیشتر است وجان شیرین تر از همه شاید من هم در ۶۰ سالگی وقتی سایه مرگ را حس کنم خواهم ترسید شاید که نه حتما" .
دوستان گذشته و دوران مجردی را که می بینی دچار حس نوستالژیک غریبی می شوی و یاد گذشته و کرده ها و داشته ها و با هم مرور کردن همه آنها جزو ایست زمان است در عمرت .
من چرا قواعد نگارش پارسی را رعایت نمی کنم و فعل و فاعل را پس و پیش می کنم ؟؟!!
شاید چون اینجا منم بدون هیچ قاعده ای
شلوغی
سه شنبه دوم تیر 1388 توسط مریم بانو
در این شلوغی ها اوج شلوغی من و همسر بود و اوج ازدحام کاری و آنقدر مشغول دویدن بودیم که شب را فقط مجالی برای راحت بودن می دانستیم و خوب گوشی هم داشتیم و چشمی که وقایع اطراف را بشنویم و نظاره گر باشیم و فقط و فقط نظاره گر هستیم و می شنویم تا ...
از لحاظ مباحثه ای کروبی را خلع سلاح و غیر مسلط یافتم و در جریان انتخابات به موسوی رای دادم که ...
همسر گرامی حتی وقت رای دادن هم نداشت که البته خوش به حالش و...
خواص
جمعه پانزدهم خرداد 1388 توسط مریم بانو
خاصیت انسان این است که اگر به وی بگویند چیزی را که نمی خوایی به تو نمی دهیم حتما " آن را خواهد خواست و حسرت اش را خواهد خورد .
امواج
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 توسط مریم بانو
گاهی دلم می گیرد که همدمم بعضی جملات مرا نمی فهمم و گاهی خوشحال می شوم که نمی فهمد شاید هم من خوب می توانم جوری بنویسم یا حرف بزنم که کسی نفهمد ولی پس چرا بعضی ها می فهمند .اینکه گاهی خوشحال می شوم و گاهی ناراحت از این امواج است که ما را هماهنگ می کند با موج های روزگار و اصلا" در یک حال باقی مان نمی گذارد . اینکه ذوق می کنم برای لباس رسمی و دو روز بعد دلم لک می زند برای تیپ اسپرت و رنگ های تند و تیزی که موقع پیاده روی می پوشم . گاهی دنیای کوچکم را دوست دارم و گاهی به این فکر می کنم حیف چه جاهایی از دنیا که نرفتم و چه جاهایی را که ندیدم .اگر سهم من این است گاهی به آن قانع نیستم و گاهی شیرین حالش را می برم .همان موج ها است .همان موج ها .
در این دنیاهای ملون با رنگ ها و حالات افت و خیز می کنیم و همین افت و خیز است که در این جریان نگهمان می دارد .
در هم
دوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط مریم بانو
اگر هم سنخت کم است میتوانی امیدوار باشی منحصر به فردی و این منحصر به فرد بودن تلاش بی شائبه همه انسانها است حتی بد کاره ها .ولی خوب اینکه چگونه راضی شوی وکجا باشی و باید واقعا " کجا باشی مبحثی است که عده ای را شاد می کند عده ای را افسرده .
وقتی صبحت را با مرد کوری که نمی داند از کدام طرف سوار تاکسی شود آغاز کنی و یا بد و بیراه گفتن به یکدیگر را به خاطر راهنما نزدن بشنوی باید بگویی همینه که هست و بی خیال به این فکر کنی که در این پرونده با وکیلی مشهور مشترکی یا که از آن مغازه می توان شلوار تو خونه ای قشنگی خرید .
خودت می توانی به زندگی حق بدهی وقتی یک ربع منتظر اتوبوسی و درست زمانی که سر می رسد سوار تاکسی می شوی .به زندگی حق می دهی که آمدن و رفتنت نه تراژدی باشد نه ملو درام یک اتفاق فوق فوق معمولی مثل وزیدن باد یا چه میدانم بگیردید برای تعابیر شاعرانه چون خیلی وقت است آرزوی شاعری را به کناری گذاشته و واقعیت را هضم می کنم
بار خدایا
دوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط مریم بانو
بار خدایا هر که را دوست می داری به مرض حسادت مبتلا نکن و هر کس که دوست نداری بکن چرا که خودش ترتیب خودش را می دهد .
چون
یکشنبه دهم خرداد 1388 توسط مریم بانو
چون کم حرف و در لفافه گو نیستم چون محافظه کار نیستم و از محافظه کاران دل خوشی ندارم حال از هر جناحی به مهدی کروبی رای می دهم . پرواکنش ترین کاندیدای این چند دوره اخیر که با شجاعت و کلام محکمی که دارد می توان امید داشت نا مردمان زحمت بیشتری را برای ساکت کردنش متحمل شوند .
(لطفا" شما هم در نظر سنجی وبلاگ شرکت کنید )
خواب روشن
پنجشنبه هفتم خرداد 1388 توسط مریم بانو
دیشب خواب دیدم دوباره تنهایم گذاشت در نیمه راه مشهد یکی رفت و آن که باید می آمد نیامدو گوشی اش مثل همیشه خاموش بود و آخرش گفت که نمی آید و آنی که باید می آمد آمد .
بیدار شدم دیدم آنی که هست و باید باشد کنارم خوابیده و محکم در آغوشش کشیدم جوری که هیچ وقت اینگونه نبود .
مرا در خانه سروی هست که اندر سایه سبزش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد و چمن دارم
اینم عکس دومادیش. تو تالار روی سن مخصوص عروس و داماد . البته قدس ۱۹۴ سانته ها (قربون قدو و بالاش برم الهی )
